دوشنبه 7 مرداد 1387
بخوان عارف

من خواستار جام می از دست دلبرم
این راز با که گویم و این غم کجا برم
جان باختم بحسرت دیدار روی دوست
پروانه دور شمعم و اسپند آذرم
این خرقه ملوث و سجاده ریا
آیا شود که بر در میخانه بر درم
گر از سبوی عشق دهد یار جرعه ای
مستانه جان ز خرقه ی هستی در آورم
پیرم ولی بگوشه چشمی جوان شوم
لطفی که از سرا چه آفاق بگذرم