سه شنبه 4 تیر 1387
مادر۲

در بیابانی دور
که نروید جز خار
که نتوفد جز باد
که نخیزد جز مرگ
که نجنبد نفسی از نفسی
خفته در خاک کسی
زیر یک سنگ کبود
در دل خاک سیاه
میدرخشد دونگاه
که به ناکامی از این محنت گاه
کرده افسانه هستی کوتاه
باز میخندد مهر
باز میرقصد ماه
باز هم غافله سالار وجود
سوی صحرای عدم پوید راه
با دلی خسته و غمگین همه سال
دور از این جوش و خروش
میروم جانب آن دشت خموش
تا کشم چهره بر آن خاک کبود
تا دهم بوسه برآن خاک سیاه
وندر این راه دراز
میچکد بر رخ من اشک نیاز
میدود بر دل من زهر ملال
منم اکنون و همان راه دراز
منم اکنو و همان خاک سیاه
مادر ای مادر خوب
این چه روحیست عظیم
که پس از مرگ نگیرد آرام