بگو به ...
نگارا

صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را
که سر به کوه و بیابان تو دادهای ما را
شکرفروش که عمرش دراز باد چرا
تفقدی نکند طوطی شکرخا را
غرور حسنت اجازت مگر نداد ای گل
که پرسشی نکنی عندلیب شیدا را
به خلق و لطف توان کرد صید اهل نظر
به بند و دام نگیرند مرغ دانا را
ندانم از چه سبب رنگ آشنایی نیست
سهی قدان سیه چشم ماه سیما را
چو با حبیب نشینی و باده پیمایی
به یاد دار محبان بادپیما را
جز این قدر نتوان گفت در جمال تو عیب
که وضع مهر و وفا نیست روی زیبا را
در آسمان نه عجب گر به گفته حافظ
سرود زهره به رقص آورد مسیحا را
مهدی جان
ماجرای شب هجران اسیران بلا
دردمندان گرفتار غم عشق حبیب
درد آن تازه
ولی قصة آن کهنه شده است
ماجرای دل شیدای اسیری دربند
که ندارد جرأت
تا که حتی خود را
عاشق روی چو ماهت داند
قصة تازه و شیرین منست
لیک در پرده بگویم سخنی مهدی جان
در زمانهای قدیم
بود در شهری دور
یک غریبی دربند
و اسیری به غم عشق نگاری حیران
مانده از قافلة عشق عقب
مبتلا بود و پریشان و خمار از قدح باده فروش
چند کلامی بنوشت
من ندانم که چه شد
کرد آن را به رخ پاک تو تقدیم و برفت ...............
گلم تو چرا خونی هستی؟
شوق
یاد داری كه ز من خنده كنان پرسیدی
چه ره آورد سفر دارم از این راه دراز؟
چهره ام را بنگر تا بتو پاسخ گوید
اشگ شوقی كه فرو خفته به چشمان نیاز
چه ره آورد سفر دارم ای مایه عمر؟
سینه ای سوخته در حسرت یك عشق محال
نگهی گمشده در پرده رؤیائی دور
پیكری ملتهب از خواهش سوزان وصال
چه ره آورد سفر دارم ... ای مایه عمر؟
دیدگانس همه از شوق درون پر آشوب
لب گرمی كه بر آن خفته به امید و نیاز
بوسه ای داغتر از بوسه خورشید جنوب
ای بسا در پی آن هدیه كه زیبنده تست
در دل كوچه و بازار شدم سرگردان
عاقبت رفتم و گفتم كه ترا هدیه كنم
پیكری را كه در آن شعله كشد شوق نهان
چو در آئینه نگه كردم، دیدم افسوس
جلوه روی مرا هجر تو كاهش بخشید
دست بر دامن خورشید زدم تا بر من
عطش و روشنی و سوزش و تابش بخشید
حالیا ... این منم این آتش جانسوز منم
ای امید دل دیوانه اندوه نواز
بازوان را بگشا تا كه عیانت سازم
چه ره آورد سفر دارم از این راه دراز
موج
![]()
تو موجی و دریای حسرت مكانت
پریشان رنگین افق های فردا
نگاه مه آلوده دیدگانت
تو دائم بخود در ستیزی
تو هرگز نداری سكونی
تو دائم ز خود می گریزی
تو آن ابر آشفته نیلگونی
چه می شد خدایا ...
چه می شد اگر ساحلی دور بودم؟
شبی با دو بازوی بگشوده خود
ترا می ربودم ... ترا می ربودم
دنیا اینه عزیزان
گلایه
از جور تو با خدا شکایت دارم
دارم گله ها و بی نهایت دارم
یک لحظه دلت بر من دلداده نسوخت
زین سنگدلی بسی حکایت دارم
آفتاب می شود
نگاه کن که غم درون دیده ام
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایهء سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود
نگاه کن
تمام هستیم خراب می شود
شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام می کشد
نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب می شود
تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطرها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
ز عاجها، ز ابرها، بلورها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعرها و شورها
به راه پرستاره می کشانی ام
فراتر از ستاره می نشانی ام
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه های آسمان
کنون به گوش من دوباره می رسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان، به بیکران، به جاودان
کنون که آمدیم تا به اوجها



.jpg)




