رونق عهد شباب است دگر بستان را
میرسد مژده گل بلبل خوش الحان را
ای صبا گر به جوانان چمن بازرسی
خدمت ما برسان سرو و گل و ریحان را
گر چنین جلوه کند مغبچه باده فروش
خاکروب در میخانه کنم مژگان را
ای که بر مه کشی از عنبر سارا چوگان
مضطرب حال مگردان من سرگردان را
ترسم این قوم که بر دردکشان میخندند
در سر کار خرابات کنند ایمان را
یار مردان خدا باش که در کشتی نوح
هست خاکی که به آبی نخرد طوفان را
برو از خانه گردون به در و نان مطلب
کان سیه کاسه در آخر بکشد مهمان را
هر که را خوابگه آخر مشتی خاک است
گو چه حاجت که به افلاک کشی ایوان را
ماه کنعانی من مسند مصر آن تو شد
وقت آن است که بدرود کنی زندان را
حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی
دام تزویر مکن چون دگران قرآن را
گمانم تو از سوختن دلخوشی
که چون شمع می سوزی و خامشی
ز مهرت توانی که جانم دهی
چرا با غرورت مرا می کشی
گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب
گفت در دنبال دل ره گم کند مسکین غریب
گفتمش مگذر زمانی گفت معذورم بدار
خانه پروردی چه تاب آرد غم چندین غریب
خفته بر سنجاب شاهی نازنینی را چه غم
گر ز خار و خاره سازد بستر و بالین غریب
ای که در زنجیر زلفت جای چندین آشناست
خوش فتاد آن خال مشکین بر رخ رنگین غریب
مینماید عکس می در رنگ روی مه وشت
همچو برگ ارغوان بر صفحه نسرین غریب
بس غریب افتاده است آن مور خط گرد رخت
گر چه نبود در نگارستان خط مشکین غریب
گفتم ای شام غریبان طره شبرنگ تو
در سحرگاهان حذر کن چون بنالد این غریب
گفت حافظ آشنایان در مقام حیرتند
دور نبود گر نشیند خسته و مسکین غریب
چی از من می خوای تقدیمت کنم...؟؟؟؟
یک پنجره
یک پنجره برای ِ دیدن
یک پنجره برای ِ شنیدن
یک پنجره که مثل ِ حلقهی ِ چاهی
در انتهای ِ خود به قلب ِ زمین میرسد
و باز میشود به سوی ِ وسعت ِ این مهربانی ِ مکرر ِ آبیرنگ
یک پنجره که دستهای ِ کوچک ِ تنهایی را
از بخشش ِ شبانهی ِ عطر ِ ستارههای ِ کریم
سرشار میکند
.و میشود از آنجا
خورشید را به غربت ِ گلهای ِ شمعدانی مهمان کرد
یک پنجره برای ِ من کافی^است
.من از دیار ِ عروسکها میآیم
از زیر ِ سایههای ِ درختان ِ کاغذی
در باغ ِ یک کتاب ِ مصور
از فصلهای ِ خشک ِ تجربههای ِ عقیم ِ دوستی و عشق
در کوچههای ِ خاکی ِ معصومیت
از سالهای ِ رشد ِ حروف ِ پریدهرنگ ِ الفبا
در پشت ِ میزهای ِ مدرسهی ِ مسلول
از لحظهئی که بچهها توانستند
بر روی ِ تخته حرف ِ «سنگ» را بنویسند
و سارهای ِ سرآسیمه از درخت ِ کهنسال پر زدند
.من از میان ِ ریشههای ِ گیاهان ِ گوشتخوار میآیم
و مغز ِ من هنوز
لبریز از صدای ِ وحشت ِ پروانهئی^است که او را
در دفتری به سنجاقی
مصلوب کردهبودند
.وقتی که اعتماد ِ من از ریسمان ِ سست ِ عدالت آویزان بود
و در تمام ِ شهر
قلب ِ چراغهای ِ مرا تکهتکه میکردند
وقتی که چشمهای ِ کودکانهی ِ عشق ِ مرا
با دستمال ِ تیرهی ِ قانون میبستند
و از شقیقههای ِ مضطرب ِ آرزوی ِ من
فوارههای ِ خون به بیرون میپاشید
وقتی که زندهگی ِ من دیگر
چیزی نبود، هیچ چیز به جز تیکتاک ِ ساعت ِ دیواری
دریافتم، باید، باید، باید،
دیوانهوار دوست بدارم
.یک پنجره برای ِ من کافی^است
یک پنجره به لحظهی ِ آگاهی و نگاه و سکوت
اکنون نهال ِ گردو
آنقدر قد کشیده که دیوار را برای ِ برگهای ِ جواناش
معنی کند
از آینه بپرس
نام ِ نجاتدهندهات را
آیا زمین که زیر ِ پای ِ تو میلرزد
تنهاتر از تو نیست؟
پیغمبران، رسالت ِ ویرانی را
با خود به قرن ِ ما آوردند
این انفجارهای ِ پیْآپیْ،
و ابرهای ِ مسموم،
آیا طنین ِ آیههای ِ مقدس هستند؟
ایْ دوست، ایْ برادر، ایْ همخون
وقتی به ماه رسیدی
تاریخ ِ قتل ِعام ِ گلها را بنویس
.همیشه خوابها
از ارتفاع ِ سادهلوحی ِ خود پرت میشوند و میمیرند
من شبدر ِ چهارپری را میبویم
که روی ِ گور ِ مفاهیم ِ کهنه روئیدهست
آیا زنی که در کفن ِ انتظار و عصمت ِ خود خاک شد جوانی ِ من بود؟
آیا دوباره من از پلههای ِ کنجکاوی ِ خود بالا خواهمرفت
تا به خدای ِ خوب، که در پشت ِبام ِ خانه قدم میزند سلام بگویم؟
حس میکنم که وقت گذشتهست
حس میکنم که «لحظه» سهم ِ من از برگهای ِ تاریخ است
حس میکنم که میز فاصلهی ِ کاذبی^است در میان ِ گیسوان ِ من و دستهای ِ این غریبهی ِ غمگین
حرفی به من بزن
آیا کسی که مهربانی ِ یک جسم ِ زنده را به تو میبخشد
جز درک ِ حس ِ زنده بودن از تو چه میخواهد؟
حرفی به من بزن
من در پناه ِ پنجره ام
با آفتاب رابطه دارم
بعد از تو (فروغ)
ایْ هفتسالهگی
ایْ لحظهی ِ شگفت ِ عزیمت
بعد از تو هر چه رفت، در انبوهی از جنون و جهالت رفت
بعد از تو پنجره که رابطهئی بود سخت زنده و روشن
میان ِ ما و پرنده
میان ِ ما و نسیم
شکست
شکست
شکست
بعد از تو آن عروسک ِ خاکی
که هیچ چیز نمیگفت، هیچ چیز به جز آب، آب، آب
در آب غرق شد
.بعد از تو ما صدای ِ زنجرهها را کشتیم
و به صدای ِ زنگ، که از روی ِ حرفهای ِ الفبا برمیخاست
و به صدای ِ سوت ِ کارخانههای ِ اسلحهسازی، دل بستیم
.بعد از تو ما که جای ِ بازیامان زیر ِ میز بود
از زیر ِ میزها
به پشت ِ میزها
و از پشت ِ میزها
به روی ِ میزها رسیدیم
و روی ِ میزها بازی کردیم
و باختیم، رنگ ِ تو را باختیم، ایْ هفتسالهگی
.بعد از تو ما به هم خیانت کردیم
بعد از تو ما تمام ِ یادگاریها را
با تکههای ِ سرب، و با قطرههای ِ منفجرشدهی ِ خون
از گیجگاههای ِ گچگرفتهی ِ دیوارهای ِ کوچه زدودیم
.بعد از تو ما به میْدانها رفتیم
و داد کشیدیم
«
«
: زنده باد مرده باد»و در هیْآهوی ِ میْدان، برای ِ سکههای ِ کوچک ِ آوازهخوان
که زیرکانه به دیدار ِ شهر آمدهبودند، دست زدیم
.بعد از تو ما که قاتل ِ یکدیگر بودیم
برای ِ عشق قضاوت کردیم
و همچنان که قلبهامان
در جیبهایمان نگران بودند
برای ِ سهم ِ عشق قضاوت کردیم
.بعد از تو ما به قبرستانها رویْ آوردیم
و مرگ، زیر ِ چادر ِ مادربزرگ نفس میکشید
و مرگ، آن درخت ِ تنآور بود
که زندههای ِ این سوی ِ آغاز
به شاخههای ِ ملولاش دخیل میبستند
و مردههای ِ آن سوی ِ پایان
به ریشههای ِ فسفریاش چنگ میزدند
و مرگ روی ِ آن ضریح ِ مقدس نشستهبود
که در چهار زاویهاش، ناگهان چهار لالهی ِ آبی
روْشن شدند
.صدای ِ باد میآید
صدای ِ باد میآید، ایْ هفتسالهگی
برخاستم و آب نوشیدم
و ناگهان به خاطر آوردم
که کشتزارهای ِ جوان ِ تو از هجوم ِ ملخها چهگونه ترسیدند
.چه قدر باید پرداخت
چه قدر باید
برای ِ رشد ِ این مکعب ِ سیمانی پرداخت؟
ما هر چه را که باید
از دست دادهباشیم، از دست دادهایم
ما بیچراغ به راه افتادیم
و ماه، ماه، مادهی ِ مهربان، همیشه در آنجا بود
در خاطرات ِ کودکی ِ یک پشت ِبام ِ کاهگلی
و بر فراز ِ کشتزارهای ِ جوانی که از هجوم ِ ملخها میترسیدند
.چه قدر باید پرداخت؟
...












