تبلیغات
شعرودوستی
جمعه 4 اردیبهشت 1388

قهر

   نوشته شده توسط: علی زاهدی    

نگه دگر بسوی من چه می كنی؟

چو در بر رقیب من نشسته ای

به حیرتم كه بعد از آن فریب ها

تو هم پی فریب من نشسته ای

 

 

به چشم خویش دیدم آن شب ای خدا

كه جام خود به جام دیگری زدی

چو فال حافظ آن میانه باز شد

تو فال خود به نام دیگری زدی

 

 

برو ... برو ... بسوی او، مرا چه غم

تو آفتابی ... او زمین ... من آسمان

بر او بتاب زآنكه من نشسته ام

به ناز روی شانه ستارگان

 

 

بر او بتاب زآنكه گریه می كند

در این میانه قلب من به حال او

كمال عشق باشد این گذشت ها

دل تو مال من، تن تو مال او

 

 

تو كه مرا به پرده ها كشیده ای

چگونه ره نبرده ای به راز من؟

گذشتم از تن تو زانكه در جهان

تنی نبود مقصد نیاز من

 

 

اگر بسویت این چنین دویده ام

به عشق عاشقم نه بر وصال تو

به ظلمت شبان بی فروغ من

خیال عشق خوشتر از خیال تو

 

 

كنون كه در كنار او نشسته ای

تو و شراب و دولت وصال او!

گذشته رفت و آن فسانه كهنه شد

تن تو ماند و عشق بی زوال او!

 


جمعه 4 اردیبهشت 1388

قصه ای در شب

   نوشته شده توسط: علی زاهدی    

چون نگهبانی كه در كف مشعلی دارد

می خرامد شب میان شهر خواب آلود

خانه ها با روشنائی های رؤیایی

یك به یك درگیرودار بوسه بدرود

 

ناودان ها ناله ها سر داده در ظلمت

در خروش از ضربه های دلكش باران

می خزد بر سنگفرش كوچه های دور

نور محوی از پی فانوس شبگردان

 

دست زیبائی دری را می گشاید نرم

می دود در كوچه برق چشم تبداری

كوچه خاموشست و در ظلمت نمی پیچد

بانگ پای رهروی از پشت دیواری

 

باد از ره می رسد عریان و عطر آلود

خیس، باران می كشد تن بر تن دهلیز

در سكوت خانه می پیچد نفس هاشان

ناله های شوقشان لرزان و وهم انگیز

 

چشم ها در ظلمت شب خیره بر راهست

جوی می نالد كه «آیا كیست دلدارش؟»

شاخه ها نجوا كنان در گوش یكدیگر

«ای دریغا ... در كنارش نیست دلدارش»

 

كوچه خاموشست و در ظلمت نمی پیچد

بانگ پای رهروی از پشت دیوار

می خزد در آسمان خاطری غمگین

نرم نرمك ابر دودآلود پنداری

 

بر كه می خندد فسون چشمش ای افسوس؟

وز كدامین لب لبانش بوسه می جوید؟

پنجه اش در حلقه موی كه می لغزد؟

با كه در خلوت بمستی قصه می گوید؟

 

تیرگی ها را بدنبال چه می كاوم؟

پس چرا در انتظارش باز بیدارم؟

در دل مردان كدامین مهر جاوید است؟

نه ... دگر هرگز نمی آید بدیدارم

 

پیكری گم می شود در ظلمت دهلیز

باد در را با صدائی خشك می بندد

مرده ای گوئی درون حفره گوری

بر امیدی سست و بی بنیاد می خندد

 

***

 

شكست نیاز

 

 

آتشی بود و فسرد

رشته ای بود و گسست

دل چو از بند تو رست

جام جادوئی اندوه شكست

 

آمدم تا بتو آویزم

لیك دیدم كه تو آن شاخه بی برگی

لیك دیدم كه تو به چهره امیدم

خنده مرگی

 

وه چه شیرینست

بر سر گور تو ای عشق نیازآلود

پای كوبیدن

وه چه شیرینست

از تو ای بوسه سوزنده مرگ آور

چشم پوشیدن

 

وه چه شیرینست

از تو بگسستن و با غیر تو پیوستن

در بروی غم دل بستن

كه بهشت اینجاست

بخدا سایه ابر و لب كشت اینجاست

 

تو همان به كه نیندیشی

بمن و درد روانسوزم

كه من از درد نیاسایم

كه من از شعله نیفروزم

 

***

 

شكوفه اندوه

 

 

 

شادم كه در شرار تو می سوزم

شادم كه در خیال تو می گریم

شادم كه بعد وصل تو باز اینسان

در عشق بی زوال تو می گریم

 

پنداشتی كه چون ز تو بگسستم

دیگر مرا خیال تو در سر نیست

اما چه گویمت كه جز این آتش

بر جان من شراره دیگر نیست

 

شب ها چو در كناره نخلستان

كارون ز رنج خود به خروش آید

فریادهای حسرت من گوئی

از موج های خسته به گوش آید

 

شب لحظه ای بساحل او بنشین

تا رنج آشكار مرا بینی

شب لحظه ای به سایه خود بنگر

تا روح بی قرار مرا بینی

 

من با لبان سرد نسیم صبح

سر می كنم ترانه برای تو

من آن ستاره ام كه درخشانم

هر شب در آسمان سرای تو

 

غم نیست گر كشیده حصاری سخت

بین من و تو پیكر صحراها

من آن كبوترم كه به تنهائی

پر می كشم به پهنه دریاها

 

شادم كه همچو شاخه خشكی باز

در شعله های قهر تو می سوزم

گوئی هنوز آن تن تبدارم

كز آفتاب شهر تو می سوزم

 

در دل چگونه یاد تو می میرد

یاد تو یاد عشق نخستین است

یاد تو آن خزان دل انگیزیست

كاو را هزار جلوه رنگین است

 

بگذار زاهدان سیه دامن

رسوا ز كوی و انجمنم خوانند

نام مرا به ننگ بیالایند

اینان كه آفریده شیطانند

 

اما من آن شكوفه اندوهم

كز شاخه های یاد تو می رویم

شب ها ترا بگوشه تنهائی

در یاد آشنای تو می جویم

 

***

 

پاسخ

 

 

 

بر روی ما نگاه خدا خنده می زند.

هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم

زیرا چو زاهدان سیه كار خرقه پوش

پنهان ز دیدگان خدا می نخورده ایم

 

پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود

بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا

نام خدا نبردن از آن به كه زیر لب

بهر فریب خلق بگوئی خدا خدا

 

ما را چه غم كه شیخ شبی در میان جمع

بر رویمان ببست به شادی در بهشت

او می گشاید ... او كه به لطف و صفای خویش

گوئی كه خاك طینت ما را ز غم سرشت

 

توفان طعنه خنده ما را ز لب نشست

كوهیم و در میانه دریا نشسته ایم

چون سینه جای گوهر یكتای راستیست

زین رو بموج حادثه تنها نشسته ایم

 

مائیم ... ما كه طعنه زاهد شنیده ایم

مائیم ... ما كه جامه تقوی دریده ایم

زیرا درون جامه بجز پیكر فریب

زین هادیان راه حقیقت ندیده ایم!

 

آن آتشی كه در دل ما شعله می كشید

گر در میان دامن شیخ اوفتاده بود

دیگر بما كه سوخته ایم از شرار عشق

نام گناهكاره رسوا! نداده بود

 

بگذار تا به طعنه بگویند مردمان

در گوش هم حكایت عشق مدام! ما

«هرگز نمیرد آنكه دلش زنده شد بعشق

ثبت است در جریده عالم دوام ما»


یکشنبه 9 فروردین 1388

سبو بشکست

   نوشته شده توسط: علی زاهدی    

سبو بشکست ، ساقی ! همتی از غصه می میریم


شکسته تیله ها را بر لبم کش تا سحر گردد


در میخانه را قفلی بزن ترسم که ولگردی


ز درد آتشین زخم خبر گردد


 خبر گردد


به پیراهن بپوشان روزن میخانه را ساقی


 که چشم هرزه گردان هم نبیند ماجرایم را


به خویشم اعتباری نیست ، گیسو را ببر ساقی


 و با آن کوششی کن تا ببندی دست و پایم را


 ز خون سینه ام ، ساقی ! بکش نقش زنی بی سر

 
 به روی آن خم خالی که پای آنستون مانده


 به زیر طرح آن بنویس با یک خط ناخوانا


 به راه دشمنی مانده ز راه دوستی رانده


و دندانهای من سوراخ کن با مته ی چشمت


 نخی بر آن بکش ، وردی بخوان آویز بر سینه


 که گر آزاده ای پرسید روزی : پس چه شد شاعر

 
 نگوید : مرد از حسرت بگوید : مرد از کینه

 


پنجشنبه 12 دی 1387

السلام

   نوشته شده توسط: علی زاهدی    

السلام ، السلام ، بر تو ای کربلا

ای که پاینده شد ، از تو دین خدا

از کعبه شد جدا سیدالشهداء

به قربانگاه عشق، می‌رود از منا

حسین فاطمه ، عزیز مصطفی

نور چشم علی ، همتای مجتبی

السلام ، السلام ، بر تو ای کربلا

ای که پاینده شد ، از تو دین خدا

پیوسته بر لبش ، لبیک و یاربش

یار همراز او ، قهرمان زینبش

همگامی با وفا ، در نماز شبش

همناله ، همنوا ، در هنگام دعا

السلام ، السلام ، بر تو ای کربلا

ای که پاینده شد ، از تو دین خدا

آماده کن بستر ، بر سبط پیغمبر

راهت گل افشان کن ، در مقدم اکبر

ای آغوش مهرت ، مهد علی اصغر

رقیه مهمان است ، منزل کن مهیا

السلام ، السلام ، بر تو ای کربلا

ای که پاینده شد ، از تو دین خدا

خون مبارزین ، رویت کند رنگین

ای خاک تو مهر ، نماز مصلین

داری عجب آبی ، آب حیات است این

آید لب فرات ، یک تشنه لب سقا

السلام ، السلام ، بر تو ای کربلا

ای که پاینده شد ، از تو دین خدا

ای ماه محرم ، ماه خون و شمشیر

ای روز عاشورا ،تو روز عشق و تکبیر

انقلاب ایران ، دارد ز تو تأثیر

گلگون ز شهیدان ، شد بهشت زهرا

السلام ، السلام ، بر تو ای کربلا

ای که پاینده شد ، از تو دین خدا

هر مکان کربلاست ، هر زمان عاشوراست

رشته مهر او ، رمز وحدت ماست

ماتمش جاویدان ، پرچم او بر پاست

«حجت بن الحسن» ، گرید در این عزا

السلام ، السلام ، بر تو ای کربلا

ای که پاینده شد ، از تو دین خدا


پنجشنبه 12 دی 1387

سر سفره امام حسین (ع)

   نوشته شده توسط: علی زاهدی    

بازار برده ها ارباب حسین(ع) منو خرید

سر سفره حسین(ع) چه چیزایی به من رسید

عکس تو اندازه قاب دل من شده است

عشق تو قاطی این آب و گل من شده است

صداهای شهداء تو گوش ما هی می خونن

قافله داره میره حسینی ها جا نمونن

زندگی بی شهداء برای ما جهنمه

هرچی از هجر اونا گریه کنیم بازم کمه

چی میشه با زینبت(س) ی شب بیای هیئت ما

به خودت قسم آقا، اینجا میشه کربُبلا

به دلم آرزوی مرقد کربلا دارم

دلخوشم یه ارباب کریم و باوفا دارم

هر کی ام یا هر چی ام آقا فقط تو رو دارم

این بار رو راست میگم، من بخدا دوستت دارم

کاش می دونستی آقا که من چقدر دوستت دارم

همه شب به عشق تو سر به بیابون می ذارم

دستت رو بذار رو قلبم تا که آروم بگیرم

اگه تو نیای حسین(ع) من بخدا زود می میرم

اسم تو هرجا بیاد همون جا کربلای ماست

اینم از معجزه ارباب باوفای ماست


پنجشنبه 12 دی 1387

خوش امدی

   نوشته شده توسط: علی زاهدی    

ای دلنواز قاری قرآن خوش آمدی

در بیت وحی با لب عطشان خوش آمدی

ای العطش ترانهء قبل از ولادتت

مادر فدات با لب عطشان خوش آمدی

ای تشنه! شیر مادرت از غصه خشک شد

از بس که بود صوت تو سوزان خوش آمدی

گریه مکن که کشتهء اشک خدا شوی

خون خدا، به جمع شهیدان خوش آمدی

اشک تو از تلاطم دریاست بیشتر

ای آشنای ابر بهاران خوش آمدی

 

برگرفته از سایت امام حسین (ع)


جمعه 29 آذر 1387

باز دوستت دارم

   نوشته شده توسط: علی زاهدی    

با اینکه می دانم دوست داشتن گناه است دوستت دارم با اینکه می دانم پرستش کار کافر است می پرستمت با اینکه می دانم آخر عشق رسوایی است عاشقت می شوم پس گناهکارم ، کافرم ، رسوایم ولی همچنان دوستت دارم

اون منم که عاشقونه شعر چشماتو می گفتم….هنوز هم خیس می شه چشمام وقتی یاد تو می افتم

مهم نبوده سوختنم، دور از تو پرپر زدنم، مهم تو بودی عشق من، نه قصه شكستنم، به افتخار عشق تو میگم كه بازنده منم

لحظه لحظه های زندگی را سپری می کنیم تا به خوشبختی برسیم غافل از اینکه خوشبختی در همان لحظاتی بود که سپری شد (شریعتی)


جمعه 8 آذر 1387

گیسو

   نوشته شده توسط: علی زاهدی    

شب گیسوی تو وحسرت من بی پایان


با رقیبم بروی محنت من بی پایان!


تو اگر چشمه ای از چشم خودت هدیه کنی



می شود حاشیه دولت من بی پایان


بغضهایم همه از دیدن نادیدن توست


ور نه با دیده تو لذت من بی پایان


فرصتی نیست بگویم که چرا می ماند


در کنارغم تو ضجرت من بی پایان


شده ام حلقه زن کوی حریفان دغل


تو بیا تا بشود شوکت من بی پایان


تو طلوعی و ندیدی سحرم سخت گذشت


من غروبی که شده غربت من بی پایان


چشمهایت غزلی بود زلیخایی وار


نسرودم که شود نوبت من بی پایان


یوسف مصر شدم قحطی عشق آمد و رفت


وبه کنعان نرسد حسرت من بی پایان

 


شنبه 25 آبان 1387

گل رز

   نوشته شده توسط: علی زاهدی    

 


دوشنبه 1 مهر 1387

ترانه های کوچک

   نوشته شده توسط: علی زاهدی    نوع مطلب :عمومی ،


دوشنبه 1 مهر 1387

زن

   نوشته شده توسط: علی زاهدی    نوع مطلب :عمومی ،

زن

 

زن گرفتم شدم ای دوست به دام زن اسیر
من گرفتم تو نگیر

چه اسیری كه ز دنیا شده ام یكسره سیر
من گرفتم تو نگیر

بود یك وقت مرا با رفقا گردش و سیر
یاد آن روز بخیر

زن مرا كرده میان قفس خانه اسیر
من گرفتم تو نگیر

یاد آن روز كه آزاد ز غمها بودم
تك و تنها بودم

زن و فرزند ببستند مرا با زنجیر
من گرفتم تو نگیر

بودم آن روز من از طایفه دّرد كشان
بودم از جمع خوشان

خوشی از دست برون رفت و شدم لات و فقیر
من گرفتم تو نگیر

ای مجرد كه بود خوابگهت بستر گرم
بستر راحت و نرم

زن مگیر ؛ ار نه شود خوابگهت لای حصیر
من گرفتم تو نگیر

بنده زن دارم و محكوم به حبس ابدم
مستحق لگدم


چون در این مسئله بود از خود مخلص تقصیر
من گرفتم تو نگیر

من از آن روز كه شوهر شده ام خر شده ام
خر همسر شده ام


می دهد یونجه به من جای پنیر
من گرفتم تو نگیر


دوشنبه 7 مرداد 1387

بخوان عارف

   نوشته شده توسط: علی زاهدی    نوع مطلب :عمومی ،

من خواستار جام می از دست دلبرم
این راز با که گویم و این غم کجا برم


جان باختم بحسرت دیدار روی دوست
پروانه دور شمعم و اسپند آذرم


این خرقه ملوث و سجاده ریا
آیا شود که بر در میخانه بر درم


گر از سبوی عشق دهد یار جرعه ای
مستانه جان ز خرقه ی هستی در آورم


پیرم ولی بگوشه چشمی جوان شوم
لطفی که از سرا چه آفاق بگذرم


سه شنبه 4 تیر 1387

مادر۵

   نوشته شده توسط: علی زاهدی    نوع مطلب :عمومی ،


سه شنبه 4 تیر 1387

مادر۴

   نوشته شده توسط: علی زاهدی    نوع مطلب :عمومی ،


سه شنبه 4 تیر 1387

مادر۳

   نوشته شده توسط: علی زاهدی    نوع مطلب :عمومی ،

قلب مادر


آه دست پسرم یافت خراش! * وای پـای پسرم خورد به سنگ!

داد معشوقه به عاشـق پیغام * که کــند مــــادر تو با مــن جــنگ

هر کـجا ببیـــندم از دور کـــند * چــهره پرچــیـن و جـبین پر آژنــگ

با نـــگاه غضــب آلـــوده زنــــد * بـــر دل نازک مــن تــــیر خـــدنگ

از در خــــانه مـــرا طــرد کـــند * همچو سـنگ از دهــن قلماسنگ

مادر سـنگ دلـت تا زنده است * شهد در کام من و توست شرنگ

نشــوم یک دل و یک رنگ تو را * تا نســـازی دل او از خـــــون رنـگ

گر تو خواهی به وصالم برسی * باید این سـاعت بی خوف و درنگ

روی و سینه ی تنـــگش بدری * دل بـرون آری از آن سینه ی تــنگ

گرم و خونین به منـش باز آری * تا بـــــرد ز آیــنـه ی قـــلبم زنــــگ

عاشــــق بی خرد نا هـــنــجار * نه بَل آن فاسق بی عصمت و ننگ

حــــرمت مـــادری از یاد بــــبرد * مســـت از بـــاده و دیــوانه ز بنگ،

رفـــت و مــادر را افکند به خاک * سیـــنه بــدرید و دل آورد به چــنگ

قصد سر منزل معـــشوقه نمود * دل مـادر به کَفـَــــش چون نارنـــگ

از قضــــا خورد دم در به زمـــین * و انـــدکی رنــــجه شــد او را آرنگ

آن دل گرم که جان داشت هنوز * اوفـــــتاد از کــــف آن بی فـــرهنگ

از زمین چو باز برخاســـت،نـمود * پــــی برداشــــــتن دل، آهـــنـــگ

دیـــــد کز آن دل آغشته به خون * آید آهســــته بــــرون این آهنگ:


سه شنبه 4 تیر 1387

مادر۲

   نوشته شده توسط: علی زاهدی    نوع مطلب :عمومی ،

در بیابانی دور
که نروید جز خار
که نتوفد جز باد
که نخیزد جز مرگ
که نجنبد نفسی از نفسی
خفته در خاک کسی
زیر یک سنگ کبود
در دل خاک سیاه
میدرخشد دونگاه
که به ناکامی از این محنت گاه
کرده افسانه هستی کوتاه
باز میخندد مهر
باز میرقصد ماه
باز هم غافله سالار وجود
سوی صحرای عدم پوید راه
با دلی خسته و غمگین همه سال
دور از این جوش و خروش
میروم جانب آن دشت خموش
تا کشم چهره بر آن خاک کبود
تا دهم بوسه برآن خاک سیاه
وندر این راه دراز
میچکد بر رخ من اشک نیاز
میدود بر دل من زهر ملال
منم اکنون و همان راه دراز
منم اکنو و همان خاک سیاه
مادر ای مادر خوب
این چه روحیست عظیم
که پس از مرگ نگیرد آرام


سه شنبه 4 تیر 1387

مادر۱

   نوشته شده توسط: علی زاهدی    نوع مطلب :عمومی ،

مادر مهربونم

عزیز خوشزبونم

تو گل بیخار منی

رفیق من ، یار منی

وقتی كه غصه دار باشم

فقط تو غمخوار منی

ای جان من فدای تو

بهشت به زیر پای تو

میلاد دختر نبی

فاطمه همسر علی

مبارك است برای تو

از ته دل بهت میگم

دوستت دارم همیشه

برای روز مادر،

هر كادویی بگیرم

قابل تو نمیشه

 


سه شنبه 4 تیر 1387

مادر

   نوشته شده توسط: علی زاهدی    نوع مطلب :عمومی ،


شنبه 1 تیر 1387

   نوشته شده توسط: علی زاهدی    نوع مطلب :عمومی ،


شنبه 1 تیر 1387

   نوشته شده توسط: علی زاهدی    نوع مطلب :عمومی ،


تعداد کل صفحات: 12 1 2 3 4 5 6 7 ...